قسمت سوم:به این ترتیب در سن پانزده سالگی اولین کتابم را فروختم ,بدون معطلی به سمت فروشگاه یورتمه رفتم اما وقتی به آنجا رسیدم فهمیدم که آن روز کریسمس است و تعطیل است .تمام روز های تعطیل در انتظار یک عینک به سر بردم و با خودم فکر مبکردم که عینکم چه شکلی دارد ؟!صبح زود اولین نفری که صدای زنگوله در مغازه را درآورد من بودم ,بعد از کلنجار رفتن بسیار با چشم های نقطه ایم عینکی را انتخاب کردم که مغازه دار گفت برایم بزرگ است و به جایش عینک کوچک تری را انتخاب کردم که خیلیم راضی نبودم اما خب باز هم از شادی یک عینک جدید کم نمی شد !عینک را به چشمانم زدم و جلوی آینه رفتم ,تا به آن وقت خودم را آنقدر شفاف ن صبا دختري كه مي نويسد ...
ما را در سایت صبا دختري كه مي نويسد دنبال میکنید
برچسب: روزنامه,شده, نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 3:54